خرید بک لینک
تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ نتواند که کند دعوی همبالایی در سراپای وجودت هنری نیست که نیست عیبت آنست که بر بنده نمیبخشایی به خدا بر تو که خون من بیچاره

برچسب: سعدی, نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 19:51

اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم سعادتی ست تو را داشتن که من دارم! کنار من بنشین و بگو چه چاره کنم؟ برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟ بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟ مرا بــه خود بفشار و ببین بــه جای بدن چه آتشی ست؟ که در زیر پیرهن دارم؟ به رغم دیدن آ

برچسب: سعادتی,داشتنغلامرضا,طریقی, نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 19:51

 چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکیمن چشم

برچسب: شاهد,افلاکیرهی,معیری, نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 19:51

آرزوی نقش بر آبدر من غم بیهودگی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزونتر در من نیازی می کشد پیوسته فریاد در توگریزی می گشاید هر زمان پر ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت ای کاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت اندیشه روز و شبم پیوسته این اس

برچسب: آرزوی,آبحمید,مصدق, نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 19:51

 عصر بود و باد میپیچید در شال سفیدتمثل من شاعر شد آنجا، یک نظر، هر کس که دیدت بینظیری، بیقراری، باشکوهی، باوقاریچون گلی کمیابی و باید فقط دیدت، نه چیدت عشق، بیامّید هم زنده ست، اگر باور نداری،پس نگاهی کن به چشم عاشقانِ ناامیدت کافرم خواند

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هستدل شیدای مرا با تو تمنایی هست در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم گر ز بیگانه و خویشت غم و پروایی هست دل که از غمزه ربودی به سر زلف سیاه گر چه دزدیست سیه کار، دل آسایی هست باغبان تا گل صد برگ رخ خوب تو دید در چمن بیش نگوید گل رعنایی هست هندوی خال مبارک به رخت مقبل

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

محمدعلی بهمنی؛ شاعر توانای معاصر ایران زمین در علت سرایش این شعر برای سیمین بهبهانی می گوید: مدتی بود که روزنه نگاه سیمین آسیب دیده بود. خاطرم هست در مجلسی به همراه او و حافظ موسوی حضور داشتم. برایش این شعر را گفتم این شعر را برای سیمین گفتهام. او برای درمان ضعف بیناییاش، چشمان خود را به تی

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درماندهام و چارهٔ این باب ندارم آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم ساقی می صافی به حریفان دگر ده من درد کشم ذوق می ناب ندارم وحشی صفتم این همه اسباب الم هست غ

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

ابری که می شی غرق بارونم یخ می کنم روزایی که سردی چیزی نمونده از خودم در من از بس منو شکل خودت کردی از بس شبیه آرزوهامی نزدیک تو کم می شه تشویشم تو حکم اقیانوسو داری که من هر چی باشم در تو حل می شم دلتنگیامو از تو می دونم من پیش تو بدجور مغلوبم حال و هوامو از تو می پرسم چون وقتی حالت خوبه من خ

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

هرکجا می خواهی بروی ، برواما مرا با خودت ببر حتا میان آتش و هلهله های دود بالای ابرهای مسموم بی باران زیر شینی های بی مروتِ فولاد هر کجا می خواهی بروی ، برو اما مرا با خودت ببر مرا در جیب هایت بریز در کوله ات بگذار بر پیشانی ات بنشان و ببر من بیتو مهتاب خوبی نیستم برای آسمان!

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

آن که رخسار تورا این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد آن که می داد تورا حسن و نمی داد وفا کاشکی فکر من عاشقِ شیدا می کرد یا نمی داد ترا این همه بیدادگری یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد کاشکی گم شده بود این دلِ دیوانه من پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد ای که در سوختنم ب

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

دلم گرفت ای هم نفس ، پرم شکست توو این قفستوو این غبار ، توو این سکوت ، چه بی صدا ، نفس نفس از این نامهربونی ها ، دارم از غصه می میرمرفیق روز تنهایی ، یه روز دستاتو می گیرم توو این شـب گریه می تونی ، پناهه هق هقم باشیتو ای همزاد هم خونه ، چی می شـــه عا

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت مشکل ما را بمردن خوب آسان کرد و رفت  جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت  جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت  پیش مردم آشکارا چون مرا دیو

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

به نسیمی همه راه به هم می ریزدکی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد   سنگ در برکه می اندازم و می پندارمبا همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ استگاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده استدل

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 16:39

عمری ست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت تو نیز خواهان منی، می دانمت، می دانمت گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا ای هیچگاه ناکجا! گو کی، کجا بستانمت آواز خاموشی، از آن در پرده ی گوشی نهان بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت منشین خمش ای جان خوش این ساکنی ها را بکش گر تن به آتش می دهی

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 19:20

شهنوازی کن نگارا، ساز می خواهم چکار؟من که ایمان داشتم اعجاز می خواهم چکار؟ تا صدایت گوش هایم را نوازش می کند، تار و سنتور و نی و آواز می خواهم چکار؟ تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو تا تورا دارم دگر شیراز می خواهم چکار؟ تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم قدرتم کافیست... نه... سرباز می خواهم

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد خواستم دست به مویش ببرم خواب شودعطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد معصیت نیست نمازی که قضا کرد از منمعصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد نیمه شب ها پس از این سجده کنان یاد من استآن س

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشیدمرا مسافرِ شب های انتظار کشید تو را شکفته و مغرور و سنگدل، امامرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید تو را کنارِ سحرگاهِ شاد پبروزیمرا حوالیِ اندوهِ بی شمار کشید میان خنده و غم جنگ شد، دریغا غمبه خنده چیره شد و دورِ من

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

به گوش من برسانید هجر تلخ پیامکه خواب شیرین بر عاشقان شدهست حرام بکرد بر خور و بر خواب چارتکبیری هر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام به من نگر که بدیدم هزار آزادی چو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام عظیم نور قدیم است عشق پیش خواص اگر چه صورت و شهوت بود به پیش عوام دلم چو زخم نیابد رود که ت

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرف

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

از غم عشقت جگر خون است بازخود بپرس از دل که او چون است باز؟ هر زمان از غمزهٔ خونریز تو بر دل من صد شبیخون است باز تا سر زلف تو را دل جای کرد از سرای عقل بیرون است باز حال دل بودی پریشان پیش ازین نی چنین درهم که اکنون است باز از فراق تو برای درد دل صد بلا و غصه معجون است باز تا جگر خون کردی

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست راندند مردم از دل پر کینه، عشق را گفتند: جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست شطرنج مسخرهست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است که در

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00

از باغ میبرند چراغانیات کنندتا کاج جشنهای زمستانیات کنند        پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیات کنند   یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که ز

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

هرچه کردی تا فراموشت کنم بی فایده ست عاشقم من توبه کردن لاجرم بی فایده ست دوری از یک دلبر شیرین کجا باشد روا سعی تو در امتحان آخرم بی فایده ست بیش از این دورم مکن با قهر از اعماق خود گر کنی پرتم به ساحل دیگرم بی فایده ست دردعاشق را نباشد دردهای جسم و جان پس علاج درد من با مرهمم بی فایده ست

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کن ما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کن این قاعده خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن برخیز و در سرای دربند بنشین و قبای بسته وا کن آن را که هلاک میپسندی روزی دو به خدمت آشنا کن چون انس گرفت

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

ای هفت سالگیای لحظه ی شگفت عزیمتبعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفتبعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشنمیان ما و پرندهمیان ما و نسیمشکستشکستشکستبعد از تو آن عروسک خاکیکه هیچ چیز نمی گفت هیچ چیز به جز آب آب آبدر آب غرق شدبعد از تو ما صدای

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

لبانتبه ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غارنشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور تورا هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از روسبی خانه های داد و س

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

مگه من چی ازت می خوام که دائم فکر پروازی که هر شب بین دستامون داری دیوار می سازی مگه من چی ازت می خوام که می ری رو به تنهایی چه رویایی رو می بینی که نه می ری نه این جایی من از احساس این دوری من از این درد آشفته ام داری می ری نمی فهمم مگه من چی بهت گفتم به جز این حجم دلتنگی تو چی دیدی از احساس

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

آن مرد چاق به جنوب رفت زن کناری اش به شمال آن مرد عینکی در عکس بعدی به یک گروه تئاتر پیوست و مردی که پشت سرش ایستاده راهی توکیو شد بچه هایی را که در عکس های بعدی می بینی بزرگ شدند و از سرنوشت آن زن زیبا و جوان که مقابل دوربین ژست گرفته هیچ کس خبر ندارد دیگر به آن ها فکر نکن! آن ها رفته اند ه

برچسب: نویسنده: پارسا رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 19:38

صفحه بندی